یادت دوباره اسب غزل را سوار شد
موی سیات دست به دست نسیم داد
چرخی زدی ، پهنه ی کوه آبشار شد
یخ بسته بود باغچه ، گلهای روسریت
تقدیم شد به پنجره ، کم کم بهار شد
باران چکید روی لبت ؛ روی سرخ محض ؛
یک قطره ریخت ، مزرعه باغ انار شد
آهو دوید تا ته دشت پلنگها
خندید و بعد ، شاه پلنگان شکار شد
ایزد در آستانه ی خلقت به گیسهات
دستی کشید و محو در آهنگ تار شد
شاعر نشسته بود در ایوان که رد شدی
1...2...3... توی دلش انفجار شد
دیگر , رها نشد ز کمند , نگاه , تو
هر کس به چشمهای , قشنگت , دچار , شد
به هوا نیازمندم...ما را در سایت به هوا نیازمندم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 103