غزل 850 مولوی

خرید بک لینک

یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدند

دیوانگان بندی زنجیرها دریدند

بس احتیاط کردیم تا نشنوند ایشان

گویی قضا دهل زد بانگ دهل شنیدند

جانهای جمله مستان دلهای دل پرستان

ناگه قفس شکستند چون مرغ برپریدند

مستان سبو شکستند بر خنبها نشستند

یا رب چه باده خوردند یا رب چه مل چشیدند

من دی ز ره رسیدم قومی چنین بدیدم

من خویش را کشیدم ایشان مرا کشیدند

آن را که جان گزیند بر آسمان نشیند

او را دگر کی بیند جز دیدهها که دیدند

یک ساقیی عیان شد آشوب آسمان شد

می تلخ از آن زمان شد خیکش از آن دریدند

به هوا نیازمندم...

ما را در سایت به هوا نیازمندم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 108 تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 8:59

صفحه بندی